تبليغاتX
چرک نویس
کفش هایت کو سامان!!؟







واسه افرادی مثل تو خفه خون خوبه!

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

سامان : میدونی چقدر زندگیت مزخرفه

مثل آدمای ضعیف یه نقاب زدی به صورتت و حرفای می زنی که

برای اونای که منو میشناسن مثل یه سوژه است

حداقل آیدیمو

add 

 کن کلی بهت بخندیم

سامان : حتی ارزش نداری وقتم بزارم باهات کلکل کنم

و همین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:33  توسط سامان  | 



ببخشید شما؟

جمعه دهم مهر 1388

امروز جمعه  است

خیلیم دلگیره

 

سامان: حس خوبی دارم برای این که به کارام اطمینان دارم

سامان: (یکی : میخوای بگی خیلی مظلومی؟....بی شعور تر از این حرفاییی)

سامان:

( یه بزرگی میگه : بدتر از این که کسی پشتت حرف بزنه اینه که کسی پشت حرف نزنه)

سامان:  وخوب این نیز بگذرد

سامان: پس چرا میترسی یه زنگ بزنی؟

شمارمو عوض نکردم

منتظرم

چه حس خوبی دارم 

خوب منو میشناسی

و همین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:22  توسط سامان  | 



کجا؟

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

سامان:

ابرها کنار روید

شاید بتوانم خدا را در آسمانها ببینم

آیا خدا را در آسمانها باید جست؟

رهگذری گفت خدا را در خود بجو..

من؟

من که پر از گناه و تباهیم.

خدا را باید در کجا جست؟

 سالهاست که می جویم و پیدا نمیکنم

باز هم می جویم

آینه زندگی من شکسته و ترک خورده است

بهای سالهای از دست رفته چی؟

مرگ پایان این دردهاست

یعنی مرگ پاسخ به سوالات بی انتهای من است؟

هر چند که سامان یه جتازست که هنوز داره میمیره هر شب

 

و همین...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:3  توسط سامان  | 



بدرد نخورا!

جمعه دوم مرداد 1388

سامان: آخه چقدر یه آدم می تونه بدرد نخور باشه ( یه شاهی )

آینه: باز چی شده سامان؟

سامان: بابا واقعا راست میگه ها(دوست فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست ، بلکه نشان نابودی زمان ، به گونه ای گسترده است)

سامان: بیخیال خیلی روش حساب کردم ولی باز به حرف خودم رسیدم

(یا کاری نکن یا به کسی نسپارش )

و خوب

سامان : بعد اندی روز اومدیم یه آپ کنیما چه با اعصابه آدم بازی میکنن

سامان: خیلی وقته مثل قبل دیگه نمیتونم بنویسم

گاهی تنها راه درمان روانهای پریشان ، فراموشی است

پس

۱

۲

۳

۴

....

۳۰

و همین........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:2  توسط سامان  | 



سام سام

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

آینه: خیلی وقته اینجا نیومده بودم یه جورای بوی گذشته ها میاد

سامان: سلام به همه بی وفاها که ما رو فراموش کردن

سامان : سارا جان ازت خیلی ممنونم که به یاد من هستی تو یه دوست کاملی که قدرت تو افکارت حس میکنم

سامان : خیلی شبا شده که واقعا به همتون فکر کنم

سامان: آینه همیشه از گذشته فراری بودم چون حس کردم اونی که می تونستم باشم نبودم

سامان : ولی حالا احساس دل تنگی میکنم ولی هنوزم میدونم که باید رنگ شب عوض کرد

آینه : خیلی به هم ریخته ای سام سام

سامان : آخه اون دیگه از پیش من رفته

سامان : یکی از کسایی بود که باهاش به یه تکامل خاص رسیدم

سامان : مهم نیست هنوز خودم هستم که به راهم تنهایی ادامه بدم

سامان : فکر کنم تنهایی خیلی برام بهتره آره خیلی بهتره

سامان : در برابر هر احساسی بیشتر تسلیم شوید سرنخ های زندگیتان را به دست آن احساس سپرده اید

سامان : سخت ترین بخش هر کار مهمی این است که اول آن را شروع کنید

سامان : باز باید بگردم تا خودم پیدا کنم

سامان : زودی بر میگردم

آینه : منتظرم تا خودتو پیدا کنی

آینه : تو حق انتخاب شکست رو نداری

و همین....!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:29  توسط سامان  | 



قول میدم

جمعه بیست و دوم آذر 1387

گفتن لحظه آخر
واسه من هنوز سواله
دیدن دوباره تو
فقط تو خواب و خیاله

لحظه های آخر تو
توی قلب من میمونه

هیچکی مثل تو بلد نیست
دلم و بسوزونه

بعد رفتن تو
روز و شب واسم سیاهه

میدونم بر نمیگردی
اما باز چشام به راهه

جای پات به روی قلبم
هنوزم تازگی داره

نه باورم نمیشه میگن
که منو دوسم ندار نه

قول میدم
قول میدم وقتی که نیستی
عکستو بغل نگیرم

قول میدم روزی هزار بار
واسه ی اشکات نمیرم

قول میدم وقتی که نیستی
پای عشقتو نسازم

قول میدم در انتظارت
چشمامو به در ندوزم

حالا دیگه گل خشک
دست تنهام یادگاره
منتظر به رات میمونم
تا تو برگردی دوباره

باورم کن ، باورم کن

که بدون تو میمیرم
بی تو تنهام ، خوب میدونی
که تو غصه هام اسیرم
به زیر خاکم و هنوز

نرفتی از خیال من
غصه نخور سیاه نپوش
گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه
بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد
منو به باد رفتنم

بارون میباره و تو رو
دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه میشه
دوباره تنها میشینم

قول بده وقتی تنها میشم
بازم بیای به کنارم

شبای جمعه که میاد
بیای سر مزار من

به زیر خاکم و هنوز
نرفتی از خیال من
غصه نخور سیاه نپوش
گریه نکن برای من
دیگه فقط آرزومه
بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه هام سپرد
منو به باد رفتنم

سهم من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسیم

قشنگی قسمت ماست
که ما به هم نمیرسیم

پاییز غریب و بی رنگ
اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی
گل من دنیای من بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:28  توسط سامان  | 



سامان یه ابر انسان

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

سامان : ( میخوام عوض  کنم رنگ شب رو )

هنوزم حس اینو دارم که به قول نیچه یه ابر انسان باشم و هستم فقط یک قدم تا نهایت

هنوزم این کائنات هستن که از من دستور میگیرن ( روح جهان)

هنوزم من همون سامانم فقط یه چندتا نکته اساسی یاد گرفتم که فقط هر فرد با تجربه می تونه اینارو حس کنه

سامان : کلی از وقتم تو پادگان هدر میره و وقتیم خونم حوصله نت اومدن ندارم باید همتون ببخشید
باور کنید به خیلیا سر میزنم ولی نظر نمیدم پس طبق معمول بازم میگم زود قضاوت نکنید

پادگان : لباسای قشنگ یا همون سولین .لباس مخصوص نیروی دریای . 

1- کارای مزخرف و ابتدای
2- ارتش چرا نداره
3- مخالفت به عبارتی اضافه خدمت
4-غذاهای مزخرف که البته خیلی از بچه های شهرستان ازش تعریف میکنن
5-چون میگذره خیالی نیست
6- پایان خدمت به عبارتی ادامه زندگی
7- پارتی حرف اول
8- باور و کائنات حرف دوم در این ضمینه
9- همرنگ جماعت شو تا مثل من نشی
10- خدمت یعنی خاطرات فراموش نشدنی برای افراد معمولی به زورم شده فراموش میکنم


فعلا کمی کم رنگ شدم تا بعد

از همه نظراتون ممنون

اونای که روزه میگیرید قبول باشه انشا الله

دوستدار شما سامان دوست داشتنی

و همین.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:30  توسط سامان  | 



از اینجا که پر از غمه خسته شدم!!

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

سامان: دیگه وقتشه برم

آینه: کجا؟

دارم میرم سربازی

 

سامان: دو سال از بهترین سالای زندگیم اونجا نابود میشه

ولی مهم نیست

مهم اینه اونجام بهترین باشم

مثل همیشه

یاده این جمله افتادم:

دنیا زیر دستام توهم زیرش می چرخی

تا ۲ ماه نمی تونم آپ کنم

اونجا به همه داداشا آبجیا و دوستا

(آرمان .باران. شبنم. سارا. فاطمه. آبجی مرژی . آبجی شبنم . رضا. آنا دیونه. شیوا.مرجان)

و خیلیا دیگه فکر میکنم

 

پس !

 

 

همین...!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط سامان  | 



....^....

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

 

 

×   The Flag Is Up       ×

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:35  توسط سامان 



بذار برو

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

×

سامان : یه چند وقت نبودم اینم برای اینکه فکر نکنید تعطیله میزارم

 

سامان : این قسمته این آهنگه رو مخم  بود گفتم بزارم بره رو مخه همتون

 

تیکه میندازی كه بايد بري غير مستقيم

برو ولي يه درصد فك نكن كه قيدتو زديم

خواستي دلمو ببري بردي خداييشم

تنها بدي عشق اينه عاشقا جدا ميشن

ازت ممنونم اگه واسم دل مي سوزوني تو

آره ممنونم اگه هنوزم به فكرمي تو

بگو اندازه من مي خوره كي غمتو

راستي راستي نمي خواي بيام به ديدن تو

بروووووو

حالا كه دوسم نداشتي تو بذار برو

برو نمي خواد به پاي من بسوزي و بسازي

برو نمي خواد كه واسه من عشقتو ببازي

حالا كه داغي ميگي داري ميري مارو حلال كن

بديارو ببخش مي دونم خوبيا رو الان تو

حق داري نبيني و بگي بد بودم همش

اگه تا الانم با من موندي ممنونم ازت

آره ممنونم اگه با هر ساز من رقصيدي

تو راستي راستي عروسك نازه من تقصيري

نداشتي كه نذاشتي من داشته باشم تو رو

حالا كه دل تو موندنتو نخواسته با من برو

 

سامان : بعدا یه پست جالب تر میزارم

 

وهمین...

×

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:3  توسط سامان  | 



قانون زندگی

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

 

 

قانون زندگی قانون باورهاست

واندیشه ها از باور ها دستور می گیرند

کافیست باور کنید تا ببینید

 

و همین...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:45  توسط سامان  | 



گاهی پر گاهی خالی

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

 

سامان : به این جمله بیشتر فکر کنید!

شاملو: عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

سامان : توی این چند روزی که نبودم آدم های دیدم که معنی این جمله رو فهمیده بودن

سامان : و سامان یادش رفته بود که دیوارها برای شکسته شدن ساخته میشن

سامان : چند وقتیه اینقدر به مردم فکر کردم خودم فراموش کردم

آینه : بزار یه داستان برات تعریف کنم

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.استاد در جواب مطلبي را في البداهه گفت كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد

سامان : در واقع کاملا درسته

 

سامان : دیگه به ندرت میام نت ولی این لاگ تعطیل نیست

به من میگی تو این شهر غریب بهاره چهار فصل ؟

اینم بدون برای رفتنم بهانه باز هست

اگه به کسی خبر ندادم منو ببخشید وقت نداشتم

 

و همین.....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:37  توسط سامان  | 



Happy New Year

یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386

Happy New Year

 


آینه : سال نو داره میاد

سامان : من هفت سین خودمو دارم 

سامان : می دونم امسال سال خوبی نبود ولی کلی تجربه بدست آوردم

سامان : کلی شکست . کلی دوری . کلی توقف وسط جاده .

سامان : ولی آینه یه چیز جالب فهمیدم

سامان :  فهمیدم می تونم هر چی مرز و قاعده و قانون بشکنم

سامان : فهمیدم قاعده ها برای افراد متوسطه

سامان : فهمیدم می تونم بفهمم

سامان : فهمیدم می تونم بدست بیارم

سامان : کلی تجربه خوب با اینکه کلی بهاشونو دادم ولی می ارزید

سامان : سال جدید تو دستامه

سامان : امیدوارم اونای که از دستم ناراحتا منو ببخشن

سامان : سال جدید مبارک

امیدوارم وسط جاده نمونید (جاده برای پیشرفته نه توقف)

دوستدار شما سامان دوست داشتنی

آینه : یادتون نره دلاتونم پاک کنید   ( این سامان که به فکر ما نیست )

و همین ..تا سال دیگه 
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:35  توسط سامان  | 



به یاد خواهم داشت

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

آینه: یه برگ دفتر خاطرات سامان

به یاد خواهم داشت که :
 
عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
 
به یاد خواهم داشت که :
 
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید جست
 
وصدای ناقوس جدای چه نزدیک است
و مرگ یه گل سرخ

و آغوش گرمت
ونفس های تندت
و از یاد خواهم برد:
 
عشق جاودانمان را و این دروغه پسرکی 20 ساله است
 
و همین ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:47  توسط سامان  | 



سامان: همیشه تو ذهنم یه خاطره موج میزنه مثل یه سوراخ کوچیک توی یه سده که دیگه داره کاره خودشو میکنه وقتشه دیگه سد بشکنه

سامان: هنوز عاشق شیطنت اون پسر بچم که شیشه همسایه رو شکونده و داره فرار میکنه

سامان: روزی که این وبلاگ زدم کلی فکر براش داشتم ولی حالا ماهی یه بارم حوصله ندارم آپ کنم

سامان: حوصله

سامان: واقعا داغونم و بی حوصله

سامان: یکی به من بگه حوصله از کجا میشه خرید؟

سامان: دیگه اون سامان سابق نیستم . خندهام احساس میکنم بی معنی شده

سامان: دنبال یه منجی میگشتم ولی یه رهگذر گفت خودتی ولی تو آینه هرچی نگاه کردم چیزی از یه منجی ندیدم

سامان: و اون خاطره هرچی میرم بهش نمیرسم

سامان: ولی خوبه یه خاطرست نه یه توهم .چیزی که قبلا داشتمش نه چیزی فکر کنم داشتمش

سامان: میتونم با کلمات کارای بزرگی کنم . میتونم خیلیا رو بدست بیارم ولی این دیگه منو راضی نمیکنه

نیچه : بشر برای فرار از خدا ، طبیعت را عامل همه چیز می داند

و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند

آینه: ای کاش همچی خریدنی بود و تو آینه هیچ وقت دقیق نگاه نکردی

سامان: قبلا خیلی نظرام بیشتر بود و من تا ۱۰۰ تا نشه دیگه آپ نمیکنم

و همین....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط سامان  | 



خسته شدم

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386

سامان: من به هیچ محکوم شدم و سنگینی این هیچ از هر چیز درد آور تر بود

سامان: واقعا چرا باید تحمل کرد

شریعتی : در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند

 و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست

 آینه : تا کی ادامه خواهد داشت؟

سامان: تا زمانی که من و تو  به امید او باشیم

سامان: از این همه تناقص خستم

و همین...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:29  توسط سامان  | 



زاده شدم تا تاریخ بشریت رقم بزنم

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386

 

آینه: و باز کسانی متولد خواهند شد که تاریخ بشریت رقم بزنن حتی اگه سامان این کارو نکنه

سامان: می دونی که این کارو میکنم

آینه: تولدت مبارک

سامان:و صدای بود که می گفت سامان و دیگر هیچ

و همین.......

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:0  توسط سامان  | 



ظاهر یا باطن

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

سامان: همه غرق در نگاه کردن و دل باختن به یه گل سرخ شدند

اون گل سرخ جز زیبای هیچ چیز نداره هیچ چیز ولی خیلیا زندگیشونو سرش میبازن

همه عادت دارن ظاهر قضیه رو ببینن و این تا ابد یه جهل آشکاره که میبینیم دل میبندیم

و چه زود دل میبازیم

آینه: ظاهر برای خیلیا مهم تر از باطن و این حماقت بزرگ

سامان: چرا اینقدر زود قضاوت می کنن

خستم از این قضاوتا

........... ........... ............ ............... ..................

راستی می خوام یه لاگ گروهی بزنم

هرکی پایست بگه تو نظر خصوصیا و در ضمن یه نظرم بده در باره چی باشه

امیدوارم پایه باشید

 دوستدار شما سامان دوست داشتنی

(یه پست بهتر نوشته بودم ولی پاک شد من دیگه حوصله نداشتم )

و همین .......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط سامان  | 



دیگه نیست

شنبه بیست و دوم دی 1386

سامان: تاریکی شب به اون ترجیح میدم  شاید بود ولی حالا

آینه: سامان  تو دور دست ها  چیزهای شنیده میشه گوش کن

سرما...
سردی...
این فقط سردی زمستون نیست
سردی هوا نیست...
سردی نفسه...
نفسی که یه روزی گرم بوده...
نفسی که حالا سرد شده...
نفسی که تهی شده..
دیگه نیست...
دستای سردش...
نگاه های سرد مردم....
حرف های سرد اونا....
و جای سردی که دارن می برنش....
به کدام گناه ناکرده؟!
وقتی پراکنده می شن...
می مونی تنها...
با افکارت....
با سوالایی که تو ذهنته...
با کرم هایی که انگار دارن سرتو می خورن....
و تو موندی و نگاه می کنی....
به زمینی که چند لحظه پیش ....
بستر آسایش انسانی بوده...
و حالا...
دیگه نیست...!!
نه اون زمین....نه اون آدم....
دیوونه می شی....

 قدرت روح در  آن خود گرداندن است و احساس رشد به احساس قدرتمندی می رسد..  نیچه

و همین....!!!

سامان :  این نوشته ها مال یکی از دوستام بود از سبکش معلومه مال کی

آینه: برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد چون بر این باورند که یا راهی خواهند یافت یا راهی خواهند ساخت

مرسی از نظراتتون 

 

 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:18  توسط سامان  | 



هفت سین سامان

یکشنبه شانزدهم دی 1386

آینه : ثانیه ها پشت ساعت ها  مخفی شدن .... آره اون سامان بود که نقاب زد

سامان: یاد هفت سین زندگیم افتادم  ولی سیناش بیشتر از هفتا بود


سامان  :  کلمات قدرت بیانشو ندارن

ساسان : یه دل گرمی برای بقای بیشتر

سکوت : آرامش عذاب آور . پس کجاست فریاد بچه ها

سیاهی : غرق شدن توش یعنی  تا ابد پیش رفتن

سختی : تنها چیزی که با زندگی گره خورده

سایه : خیلیا درکش نمی کنن . دوست خوب ساسان

سرما : نه سردی هوا. سردی قلب دوستانم

سرعت : دوست داشتنی برای پیشرفت

سادگی : برای بقیه مناسبه

س : یه دوست شبیه سامان

امید : با اینکه س نداره ولی جاش تو این هفت سینه مثل آینه

مهم نیست از این پست چیزی نفهمی چون من دیگه
 نمی نویسم که کسی بفهمه مهم اینکه درک کنه

درضمن تا نظرات  به 100 نرسه آپ نمی کنم

وهمین.....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:6  توسط سامان  |